تبليغاتX
گوناگون
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان مجنون بیچاره

مجنون

از داستان‌های راه شب جمعه شب

 نویسنده: محمد صالح علا

 این قصه برای همه جوانان هموطنم که در این بهار ایرانی حوادث شور انگیز جوانی را طی می‌کنند، شاید تهی دست باشند ولی مؤمنانه در جستجوی رستگاری هستند.

مجنون بیچاره، سال‌ها در کوچه ویرانی، لاینقطع رو به دیوار شکسته خرابی ایستاده بود، اشک می‌ریخت، پریشان بازی می‌کرد. عاقلی پرسید: مجنون بیچاره این چه روزگاری است که تو داری؟ شب و روز در آفتاب و مهتاب ایستاده‌ای، این لکه دیوار گلی متروک را نگاه می‌کنی و اشک‌هایی به این درشتی می‌ریزی. حال دلت را بگو. مجنون همچنان که زاری می‌کرد به گریه پاسخ داد: ای آقا، آقا جان هفت سال پیش غافل از این کوچه می‌خواستم که بگذرم. در کمرکش کوچه لیلی را دیدم. جان از دست وپایم می‌رفت. او هم مرا دید و برای آنکه چشمش به من نیفتد در حال گذشتن از این کوچه، پیوسته به این قسمت از دیوار نگاه می‌کرد. حالا کار من این شده که شب و روز جای نگاهش را زیارت کنم.

حالا این نقل دل ماست. دوسالی است که من همکار گرامی مجنون شده‌ام. شاید عملم از مجنون بیچاره هم سنگین تر باشد. منتها هیچ کس نیست پیدا بشود و از روزگار دل من داستان‌هایی بنویساند. کو آن آسمان، آن بارشی که بر دل من ببارد. باران، بارانی که مرا سبز کند. مدتهاست که او بین من و روزگار خوش جوانی دوری انداخته. دیگر از دست رفته‌ام، خیالاتی شده‌ام. هیچ کار دیگری ندارم جز آنکه لاینقطه از خودم پس کی به دادم می‌رسد؟ کی مرا شیدا تر از این می‌کند؟ خوشبختانه همه اعضای خانواده‌اش از من متنفر نیستند. در بین آنها پدرش، نامادری‌اش، برادر بزرگترش و دیگران از من خوششان نمی‌آید. کمی هم حق دارند. من جوان چلغوز یک لا قبایی هستم و مثل گربه سمجی پیوسته در خانه‌شان وول می‌خورم و سرگردانم. آنها هم دوست نمی‌دارند غریبه‌ای بیکار و بیعار شب و روز در خانه‌شان پرسه بزند.

یک قانون الکی هست که می‌گوید معمولاً تا شعاع سی چهل متری خانه هر کسی بخشی از خصوصیت صاحب آن خانه به حساب می‌آید. ولی خوب چه کار کنم؟ من درست همین جا و در حدود همین قانون الکی بدبخت و زمین‌گیر شده‌ام. کارم در خانه اینها گیر کرده است. مقدر چنین بوده. مقدر  چنین بوده که حادثه جوانی‌ام اینجا اتفاق بیفتد. مثل آن که از مادر مرده فلک‌ زده‌ای بخواهند که از آن بلندی سقوط نکند. یا به او بگویند که چرا در این چاه افتادی و مردی؟ گرفتاری مضاعفِ منِ درِ این خانه دربدر شده این است که او به جای یکی، دو نفر مادر دارد. همان باری که او را پشت سر خانم چهل پنجاه ساله چاق و عبوثی دیدم، در نظر اول دانستم که آنها نامادری و نادختری هم هستند. یعنی تشخیص این که آن خانم چاق نامادری اوست، کار خیلی دشواری نبود. پنهان نمی‌کنم که از آن روز به بعد اغلب آرزو می‌کردم ای کاش نامادری‌اش لاغرتر و خوش اخلاق تر از آنی بود که من به چشم خودم دیده بودم چون هر دفعه که چشمم به نامادری‌اش می‌افتاد رعشه خفیفی به سرتاپای تنم سرایت می‌کرد. درست به عکس مادر دیگرش.

×××

نوروز سالی مطابق سنت همیشه‌گی مادرم مرا با خودش به قم برد. مادرم نذر دارد که در هنگام سال تحویل دعای سال تحویل را در زاویه حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها بخواند. چند روزی را در خانه ای نزدیک حرم اقامت کردیم. دایی هایم که حالا همه جز یکی رخ در نقاب خاک کشیده‌اند، همگی با خانم دایی هایم و بچه‌هایشان به هوای مادرم و به همان انگیزه به قم آمده بودند. یکی دو روز بعد از عید من همه پول هایم را به بازار بردم و یک عینک دودی برای خودم خریدم. اصلاً قادر نیستم وقتی خودم را وقتی با عینک دودی در آینه خرازی فروش قمی دیدم توصیف کنم. نمی‌توانم بگویم از دیدن خودم با آن عینک چه حالی شدم. تنها باید بگویم که چیزی نمانده بود که از دیدن خودم در آینه درجا غش کنم. به خودم می‌گفتم بی‌انصاف آخه یک جوان و این همه خوش سیما؟ این همه دوست-داشتنی؟ آن چند روز کار اصلی‌ام این بود که ذائقه‌ام را با سوهان شیرین کنم و خودم را در عالم خیال با عینک دودی در معرض قضاوت نظر او بگذارم. کلاً در عالم خیالات از خودم راضی بودم و دیگر هیچ ملالی نداشتم به‌جز از دوری در خانه آنها. چند روز بعد، مادرم و من با اتوبوسی می‌رفتیم به تهران، که از آنجا با اتوبوس دیگری بی‌معطلی بازگردیم به شهرمان. از قم لباس های عیدم را پوشیده بودم. کت و شلوار راه‌راه با دکمه‌های فلزی و پیراهن طوسی مخطط و کفش شبروی مشکی با عینک دودی. وقتی فکرش را می‌کردم، آنچنان که من بودم واقعاً برای هیچ کسی، هیچ کاری نداشت اگر می‌خواست که مرا نظر بزند. واقعاً در آن شکل و شمایلی که من بودم برای هرکسی که می‌خواست چشم زخمی به من بزند مثل آب خوردن بود. اما در تعجبم که چطور هیچ کسی مرا نظر نزد یا نخواست که نظر بزند و مرا از آن همه اندوه که در دل داشتم برهاند. قبل از سوار شدن به اتوبوسی که به شهر مان می‌رفت دم در گاراژ با آن سر و وضع و آن حال پریشانی که داشتم، بنا به خواست پیش پا افتاده‌ای با عجله دو قرص فطیر خریدم و درجا نصف یکی را گاز زدم و با همان هیبت از پله اتوبوس، پشت سر مادرم بالا رفتم. هنوز وارد نشده، راننده بی‌حوصله و از خود راضی با تشطت رو به ما فریاد کرد و گفت: آقا پسر با این عینکت همه مسافر‌ها رو علاف فطیر خوردن خودت کردی‌ها! و بعد زیر سبیلی اضافه کرد: می‌تونستی جلوی شکم وامونده رو بگیری. من از خجالت در حال آب شدن بودم و هم در حال جابجا شدن روی صندلی ردیف دوم پشت سر راننده و تاسف می‌خوردم که می‌بایست ساعت ها از توی آینه نگاه تحقیر آمیز راننده را تحمل کنم که ناگهان لقمه فطیر در گلویم گیر کرد و چشمم از پشت عینک دودی به سیاهی رفت، و آن وقتی بود که دیدم که در ردیف پنجم پشت سر سمتی که شاگرد می‌نشیند، او نشسته بود و زیر چشمی و به دقت مادرم را تماشا می‌کرد. در کنارش، خانمی با عینکی سیاه نشسته بود. عجب تصادفی. از دیدن او، در آن اتوبوس، چنان جا خورده بودم شبیه آن کسی که ناگهان شهاب آسمانی ای را دیده باشد. تا مدتی با دهان باز خشکم زده بود و پس ازآن در مدت بسیار کوتاهی متوجه شدم آن خانمی که در کنارش مانند من عینک دودی به چشم دارد مادر دیگر اوست. هیچ شباهتی به نامادری‌اش نداشت. باوقار و خلیق و مهربان و مادر بود. در همه‌ی راه این سفر کوتاه من از آینه به آقای راننده نگاه می‌کردم و در اندیشه احوال دل بی‌چاره خودم بودم. در همان حال گاهی گریه می‌کردم و یا گاهی مات و مبهوت در آینه خیره می‌ماندم و کمی هم مانند دیوانگان، بی‌خود و بی‌جهت، با خود می‌خندیدم و راننده ظاهراً با عکس‌العمل هایش در آینه خیال می‌کرد من با این کار‌هایم در حال انتقام گرفتن از او هستم. حق هم داشت چون هنگامی که به مقصد رسیدیم ترمز دستی را با صدای مطبوعی تا آخر کشید، سرش را سمت من برگردانید و سپس گفت: آقا پسر، من یکی 27 ساله راننده‌ام و تا حالا توی این 27 سال توی این خطم هرگز جونوی مثل تورو ندیدم. البته جمله اخیر را در هنگامی گفت که او دست مادرش را گرفته بود و آنجا برای پیاده شدن منتظر بود و ضمناً با دقت و تحصین نظریات راننده را در باره من می‌شنید.

×××

همه ماجرا و همه دلتنگی‌های من و بی‌وفایی خانواده‌اش به‌خاطر آن بود که من، خواستگار دخترشان، کال و نپخته  و دست و پا چلفتی بودم. نادارا و بی‌چیز بودم. در یک اتاق نمور، در زیرزمینی اجاری با مادرم زندگی می‌کردم و خرج‌مان را دایی‌جانم ماهیانه، تلگرافی، برایمان می‌فرستاد. لابد خانواده‌اش می‌گفتند: آنها به ما نمی‌خورند، ما تاجر فرشیم، و راست می‌گفتند. خانه خیلی بزرگی داشتند و که آن خانه در چوبی بسیار عظیمی داشت. وسط یک دالانی سرمازده و تاریک و عبوس واقع بود. دالانی دل‌گرفته‌ای که معبر رفت و آمدِ خیالاتِ منِ بیچاره بود. آنها دو خانه بزرگ در این سو و آن سوی این دالانی داشتند و این دالانی از طریق یک راهروی هوایی هر دو خانه را به‌هم مربوط می‌ساخت. از هر طرف کوچه که به بالای دالانی نگاه می‌کردی، پنجره های بسته می‌دیدی با پرده هایی مخمل تیره و سنگین و افتاده. من  میلیون ها دقیقه از ایام جوانی‌ام را زیر این دالانی گذرانده بودم و یا به این دالانی تفکر کرده بودم. هر کسی به این کوچه آمده بود، به راحتی از زیر این دالانی گذشته بود، من تنها کسی بودم که از زیر این دالانی نه گذشته بودم و نه می‌توانستم که بگذرم. اصلاً انگیزه حیات برایم پرسه زدن در زیر این دالانی بود. برای این که دفعتاً در چوبی عظیم باز شود، کسی بیاید یا برود و احتمالاً نیم‌نگاهی به من بیاندازد. پدرش مرد محترم و مسنی بود. آنقدر متعین و متشخص که جوانی چون من را اصلاً داخل آدم به حساب نمی‌آورد. من کمتر از آن می‌بودم که توجهش را به خودم جلب کنم. به گمانم من، از نظر پدرش، کسی بودم که همیشه زیر آن دالانی ایستاده است یا قدم می‌زند. این نظریه او را از سی و شش هزار و چهارصدمین باری که تصادفاً هنگام خارج یا داخل شدن به منزل‌شان مرا در آنجا دیده بود فهمیدم. شاید هم به نظرش من بخشی از هوای خنک و تاریک آن دالانی بودم. شاید هربار هنگام بیرون رفتن یا داخل شدن به خانه‌شان مرا هم کمی تنفس می‌کرد. شاید هم اهل اغماض و نظر بود، مرا می‌فهمید. از روز اول و از نگاه اول فهمیده بود که من مثل هر بنی بشری در حال طی کردن حادثه اجتناب ناپذیر جوانی هستم. این را از مقایسه رفتار پسرش با خودم در هیجده هزار و سیصد و هفتاد و سومین باری که مرا آنجا زیر دالانی‌شان دید احتمال دادم. برادرش، نخستین دفعه با تعجب ابتدا خوب براندازم کرد. دفعه بعد در هیجده هزار و سیصد و هفتاد و چهارمین بار کمی راهش را به سمت من کج کرد، به طرف من ناقابل آمد و ناقافل و از پشت سر صدایم کرد. پرسید: اینجا چه کار می‌کنی؟ با کسی کار داری؟ خونه خودتون کجاست؟ کس و کاری داری؟ دله دزد که نیستی؟ در برابرش، از ترس آشکارا می‌لرزیدم. داشتم غالب تهی می‌کردم. مثل بید مجنونی در باد می‌لرزیدم. او هم به زودی تشخیص داد که من قابل کتک خوردن نیستم. تمن هم نمی‌خارد، حتی بچه مودب و سر به راهی هم هستم. پس از سکوتی با نگاهم به یک یک سوالاتش صادقانه پاسخ دادم. آنکه من در اینجا غریبم و فقط در منتهای بی‌کسی حادثه جوانی‌ام را طی می‌کنم. پس کمی مهربان شد. حتی، حتی دانه یخ کرده برفی را که روی زلفم نشسته بود با دست خودش برگرفت و آب کرد و سپس چندین بار پس گردنم را برای پس گردنی زدن امتحان کرد. مثل این که نتیجه گرفته بود که گردنم برای پس گردنی خوردن زیاد مناسب نیست. پس وقتی می‌رفت ابتدا با اشاره انگشت سبابه‌اش و سپس با کلمات بسیار بسیار آبرو مندانه و پر احساسی برادرانه گفت: برای خودت می‌گویم دیگر این طرف‌ها پیدایت نشود مگرنه دندانهایت را می‌ریزم توی دهانت. مثل موش می‌گیرم می‌اندازمت توی راه‌آب دستشویی ته حیاط بزرگمون. و با چنین اظهار محبتی و در حالی که کاملاً مرا شیفته مهربانی‌ها و عبارات مهر‌آمیز خودش کرده بود، دور شد و رفت و به من فرصت داد زیر دالانی‌شان در تنهایی در دلم بگویم که شما مرا نمی‌شناسید، نمی‌دانید که من چه پشت کاری دارم. پس گردنی که هیچ، راه‌آب دستشویی که هیچ، اگر مرا تکه تکه هم بکنید و هر تکه‌ام را در چهار گوشه عالم متفرق سازید از زیر این دالانی جم نخواهم خورد. من تا در این خانه بیچاره‌تر از این که هستم، نشوم، نخواهم رفت. این روز ها به شعر‌ها و ترانه‌های شاعرها حساسیت دارم. به تصادف اگر ترانه یا شعری از رادیو پخش شود، آن‌را لاجرعه می‌نوشم. این شاعر‌های ایرانی از کجا همه حال مرا می‌دانسته‌اند؟ و این همه واضح از دل من می‌گفته‌اند؟ آنها که در گذشته زندگی می‌کرده‌اند، از کجا می‌دانسته‌اند که قرن‌ها بعد من به دنیا می‌آیم که چنین کلمه کلمه حال دل من را در شعر‌هایشان بسرایند. شاید کرامت داشته‌اند، لابد آنها شعرای بزرگی بودند. حالا ولی آنها هیچ، شاعر پیش‌پا افتاده و متوسطی مثل محمد صالح علا که نه مرا می‌شناسد و نه من به خوبی او را می‌شناسم، چگونه شعر هایی وصف دل من می‌گوید؟ او چگونه توانسته دل من را در شعرش بسراید وقتی می‌گوید:

گر تو با من می‌شوی، من می‌شوی

از همه بیش و زخود کم می‌شوی

قطره می‌گردی به دریای بزرگ

قطره‌ای کوچک ز زمزم می‌شوی

 ×××

پس از جدی شدن همه آن تهدیدات و دور شدن از آن دالانی، امروز هم پس از سی و سه بار تلفن کردن از دفتر کارخانه چوب‌بری محله‌مان، در میان آن همه سروصدای یکنواخت اره‌های برقی و پس از قربان صدقه رفتن‌ها و التماس‌ها و تمنا‌های بی‌جا، دفتردار چوب‌ بری اجازه داد باز هم برای سی و چهارمین بار شماره‌اش را بگیرم. دفتردار کارخانه چوب بری از رو رفته بود. از تلفن چوب بری تلفن کردم. برخلاف همیشه، گوشی را خودش برداشت. وقتی صدای اره‌های چوب بری را شنید و مطمئن شد که من هستم، بی هیچ اهانتی برای اولین بار به زبان آمد و گفت: سلام، حرف بزن یا نه، حرف نزن، گوش کن ببین دقیقاً چی می‌گم. همی اساعه بی‌هیچ معطلی‌ای بدویید بیایید خانه ما. مادرم می‌خواهد با شما حرف بزند. تا پشیمان نشده‌اند زود بیایید‌ها. بپرید، خودشان الان ناگهان تصمیم گرفتند و گفتند بگو بیاید. بیاید اینجا. بگو تنها بیایند. اول می‌خواهند با خودتان حرف بزنند. بعداً اگر قبول کردند باید با مادرتان باید بیایید. گوشی را گذاشتید بی معطلی و بدو بیایید. فقط پیش از آن‌که گوشی را بگذارید لطفاً، محض رضای خدا، بگویید اسمتان چیست؟ اصلاً شما کی هستید؟ من گفتم: سلام‌علیکم، اسمم حسینه،‌ اما درباره این که پرسیدید شما کی هستید باید خدمتتان عرض کنم من حسینم. او در میانه حرف هایم فریاد کشید: بلندتر بگویید صدایتان را نمی‌شنوم و من در کمانه جیغ اره‌های چوب بری فریاد می‌کردم اسمم حسینه، اسمم حسینه، می‌شنوید؟ من حسینم، پسر خوبی هستم، بعد از خدا جز مادرم کسی را ندارم. هیچ کسی نیستم. او دوباره فریاد می‌کشید: بلندتر، بلندتر من اصلاً صدایتان را نمی‌شنوم. و من فریاد می‌کشیدم: من حسینم، حسین. گفتم من حسینم، بی‌کسم، جز مادرم کسی را ندارم. الان هیچ کسی نیستم اما اگر با شما فامیل بشوم برای خودم کسی می‌شوم. و باز فریاد می‌کرد: نمی‌شنوم، هیچ چیز نمی‌شنوم، چه گفتید؟ و من با صدای گرفته، گلوی زخمی فریاد می‌کردم، می‌گویم اگر با شما فامیل بشوم برای خودم کسی می‌شوم. هول شدم و با فریاد گفتم: اگر اجازه بدهید، پیش از آن که به منزل‌تان تشریف بیاورم می‌خواهم نکته مهمی را عرض کنم، می‌شنوید؟ می‌گویم می‌خواهم چیز مهمی عرض کنم. ببینید، راستش ما خانه نداریم، با مادرم در یک زیرزمین نمور زندگی می‌کنیم. دایی جانمان خرج مان را می‌دهند. ایشان در شهرستان کرج معلم هستند. می‌شنوید؟ ما خانه نداریم. دایی جانمان خرج مان را می‌فرستند. برای همین، هرچیزی را که مادرم می‌خرد، هر مبلغی را که خرج می‌کنیم روزانه می‌نویسیم و شب آن‌ها را جمع می‌زنیم. بدین قرار اگر یک روز زیادتر خرج کنیم، به اندازه خرجی روز‌های آینده چیزی نمی‌خوریم. می‌شنوید؟ چیزی نمی‌خوریم. سر برج که دایی جانمان پول را تلگرافی می‌فرستد، مادرم اول قرض‌هایمان را می‌دهد. قرض‌های ماه پیش را. می‌شنوید؟ متوجه می‌شوید؟ با این وجود ما خوشبخت هستیم. مادرم می‌گوید همین که حسین جان سر و سامانی بگیرد، خوشبخت تر از این می‌شویم. حسین جان منظورش من هستم، می‌فهمید؟ صدا می‌رسد؟ منظورش را از سر و سامان می‌فهمید؟ در میان فریاد‌های من او فریاد کشید: خیلی خوب، خیلی خوب، فهمیدم، فهمیدم. گفتید خوشبخت هستید، پس زودتر بیایید، لطفاً بپرید. عجله کنید، عجله کنید تا مادرم پشیمان نشده بیایید و در لابلای هیاهوی اره‌ها ارتباط تلفن را قطع کرد. ای وای چگونه میسّر است به دیگران حالی کرد نخستین بار که کسی با همسر آینده‌اش سخن می‌گوید چه احساسی دارد. چگونه می‌توان نحوه تاسیس اقیانوسی را توضیح داد. چگونه می‌شود شکفتن شکوفه شقایقی را کمال و تمام بیان نمود. فقط همین  قدر می‌توانم که اعتراف کنم، پس از خداحافظی، پس از شنیدن صدای بوق یکنواخت در تلفن کارخانه چوب بری، مات و مبهوت گوشی تلفن را سر جایش برگردانیدم. ناگهان خیز برداشتم، پریدم، کلاه بافتنی دفتردار کارخانه چوب بری را چنگ زدم و از سر بی موی و محترمش برگرفتم. بی آنکه اجازه پلک زدنی به او بدهم، قرص و محکم کله‌اش را در میان دست های عرق کرده‌ام گرفتم و تا آنجا که جان در بدن داشتم به جانب خود کشیدم و سپس تعداد غیر قابل شمارشی، از کله محترم و بی مویش، ماچ آبدار برداشتم. چنان کله‌اش را می‌بوسیدم و با چنان اشتیاق و قدر دانی‌ای که احساس کردم جای دندان‌هایم پوست سرش را قرمز کرده است و یکی دو تار موی متفرقه و سرگردان رانیز به همین نحو کنده‌ام. کله‌اش بوی گلاب را می‌داد، بوی یک صحرا شقایق، بوی سبز علف، بوی خوب زندگانی، زندگی گذرنده یک بعد‌از‌ظهر آفتابی در یک روز زمستانی پوشیده از زمهریر و برف. پیش از آنکه به سرعت دفتر چوب بری را ترک کنم، خواستم از روی قدردانی یک بار دیگر به دفتر دار چوب بری محله مان نگاه کنم. بی‌چاره پیرمرد در حالت کسی بود که می‌خواهد تا چند دقیقه دیگر سکته کند و یا چند دقیقه ای است که پشت میزش سکته کرده و در انتظار کسی است که بیاید و پلک چشم‌هایش را به‌ هم بیاورد.

عین طوفان می‌دویدم. حالا دیگر میلیارد ها انگیزه برای زنده‌ماندن و زندگی‌کردن می‌داشتم. اما پیش از اقدام به هر کاری ابتدا در دلم چند بار،  برای رفتگان خاک گراهام بل، مخترع محترم تلفن، طلب بخشش و آمرزش کردم. با حق‌شناسی به خودم می‌گفتم: در این جهان هیچ کس یه اندازه گراهام بل به من خدمت نکرده است و هیچ کس تا به حال به اندازه من از اختراع او سود نبرده است.

×××

می‌دویدم و با خود می‌گفتم ای کاش عینک دودی همراهم بود. می‌دویدم و با خود می‌گفتم کاش موهایم کمی بلندتر و پریشان‌تر می‌بود. می‌دویدم و می‌گفتم کاش قیافه‌ام از این که هست بهتر بود. کمی دماغم کوچکتر بود و در عوض به قدم اضافه‌تر می‌شد. کمی بلند‌تر بودم. کاش‌ سر زبان دار و شیرین‌کار می‌بودم. بعد ناگهان ایستادم، و به خود گفتم نه، هرگز، همین که هستم خوب است. لازم نکرده آن‌چنان باشم. اگر چنان می‌شد آن وقت کس دیگری می‌بودم و من جوان غیرتی و متعصبی هستم. اصلاً رضایت نمی‌دهم کس دیگری باشم. همین که هستم خوبم و بی‌معطلی دوباره آغاز به دویدن کردم. همچنان که در این لحظات تاریخی، جای پاهای شتاب‌زده‌ام در برف پیاده‌روها ثبت می‌شد، یک بار دیگر خودم را در نظر آنها مرور کردم. از بالا تا پایین همه چیز درست بود. که یک دفعه رسیدم به جوراب‌هایم. مثل برق گرفته‌ای درجا خشک شدم. افسوس که هیچ خوشی‌ای در کنار غصه‌ای و رنجی میسر نیست. همه حادثه مربوط به شست پایم می‌شد. افسوس که خوشبختی، یکی دو خیابان پایین‌تر، در انتظارم ثانیه‌ شماری می‌کرد و حالا این شست بی‌صاحب سر از جورابم بیرون کشیده بود و داشت همه چیز را نقش بر‌آب می‌کرد. چنان از سوراخ بودن جورابم و سر در آوردن شست پای چپم از آن سوراخ خجالت‌زده و غمگین بودم که حتی یک بار تصمیم گرفتم باز گردم و از همین جا که آمده‌ام با آینده‌ام و دلم خداحافظی کنم. من بی‌چاره نه پولی داشتم که بتوانم سر راه خواستگاری جوراب نویی بخرم و به پا کنم و نه دیگر فرصتی برای آنکه بتوانم به خانه برگردم و از مادرم خواهش کنم جورابم را وصله کند. دنیا داشت بر سرم ویران می‌شد. قدم‌هایم سست شده بود. حتی از رفتن منصرف شده بودم. دلم می‌خواست گراهام بل تلفنی اختراع نمی‌کرد و آدمیان چنین بی‌معطلی قادر به ارتباط با هم نمی‌بودند. در چنین احوالی، مانند خوابگردها، خویشتن را در ابتدای حادثهٔ درست محاذیِ درِ سنگین و چوبیِ زیر دالانی و درحال فشار دادن دکمهٔ زنگِ درِ خانهٔ‌شان دیدم. دیگر برای هر تصمیمی دیر شده بود. سرنوشت، بی دخالت من در فاصله چند ثانیه از من، در مقابلم قرار داشت. وقتی در با صدای با‌شکوهی باز شد، بی‌مقدمه و به احترام حرف‌های صادقانه‌ای که اولین بار پای تلفن بین ما رد وبدل شده بود، در همان ابتدا، دم در حقیقت فاجعه را برایشان گفتم. گفتم ببینید،‌ باید خدمت‌تان عرض کنم جورابم سوراخ است، خیال می‌کنید سوراخ جورابم نزد مادر‌جانتان همه چیز را خراب نخواهد کرد؟ او خیلی متین و جدی و سنگین و نجیبانه آنچنان که من ... منتظرتان است، بیایید. مادر من نابیناست. مادرم ظاهر‌بین نیستند. مادرم واقعیت اشخاص را قضاوت می‌کند. بیایید. زودتر تشریف بیاورید تو، بفرمایید و خودتان را لوس نکنید. شما خُلید، کمی هم فراموشکارید. مگر پای تلفن خودتان نگفتید فعلاً کسی نیستید و تصمیم دارید بعداً کسی بشوید. بفرمایید، و بیشتر از این هم لوس نباشید. این فقط کفش شماست که می‌داند جورابتان عیب‌ناک و سوراخ است.

×××

هفته پیش، پیش از چنین شبی، همه با هم رفته بودیم سیزده‌بدر. رفته بودیم بیرون شهر،‌کنار چشمه زلالی، کنار شاخه شکفته درخت گیلاسی. پسرم به مادر‌بزرگش می‌گفت: مادر‌بزرگ دستتان را به من بدهید. من عصایتان هستم. من چشم‌های شما هستم. بیایید بهار را می‌خواهم برایتان تعریف کنم. همه شکوفه‌ها را برایتان می‌گویم. و مادر‌بزرگش می‌گفت: پسرم ممنونم، من خودم شکوفه‌ها را می‌بینم. بهاررا درک می‌کنم. درست است که من نابینا هستم ولی همه زندگی را می‌بینم، آن هم به چه خوبی. من فقط یک بار چیزی از نظرم پنهان ماند، آن هم بعدازظهری بود که پدرت سراسیمه و تنها آمده بود خاستگاری مادرت و جورابش سوراخ بود و من آن‌ را ندیدم. من حرف‌هایشان را در حال نگاه کردن به عمق چشمه آب زلالی که کنارش اطراق کرده بودیم می‌شنیدم و حظ می‌کردم.

آه که زندگانی چه خوب است.

آه که زندگانی چه خوب است، چه زیباست چه ساده و ضمناً چقدر با شکوه است.

|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390  |
 مصاحبه با مهندس محسن یحیی مدیر پروژه بازی رایانه ای جنگ در خلیج عدن

به نام خدا

مهندس لطفا مختصرا خودتان رو معرفی بفرمایید؟

بنده محسن یحیی متولد سال 1365 در شهرستان دامغان هستم.

درباره سوابق فعالیت های خود در زمینه بازیهای رایانه ای توضیح بفرمایید؟

محسن یحیی: در سال 78 پدر برای ما یک سیستم رایانه تهیه کرد که من برای اولین بار با سیستم عامل و نرم افزارهای موجود در بازار آشنا شدم. از میان کارهای زیادی که با رایانه می توانستیم انجام دهیم چیزی که ذهن من را بیشتر درگیر می کرد چگونگی تولید یک بازی رایانه ای بود. از این رو سعی کردم با نرم افزارهایی که در این زمینه کاربرد دارند بیشتر آشنا شوم. با گذشت زمان و ارتقا سطح کیفی بازی های رایانه ای تفکر ساخت یک بازی رایانه ای در ذهن من قوت گرفت. تولید یک بازی رایانه ای غربی با مذمون حمله به تاسیسات هسته ای ایران باعث شد تا گام های جدی تری در مقابله با این رسانه قدرتمند انجام دهیم. متاسفانه زمانی که این افکار را در ذهن می پروراندم هیچگونه زمینه ای برای تولید بازی در ایران وجود نداشت. آشنایی من در سال 84 با دوستانی نظیر آقای شاهین صیاد حقیقی، مرتضی بصارت دار و شیرین صیاد حقیقی مقدمات تشکیل یکی از اولین تیم های ساخت بازی رایانه ای را فراهم کرد که موفق به تولید اولین بازی رایانه ای استراتژیک ایرانی به نام نجات بندر شد. مسیر دشواری که خود به تنهایی یک رنج نامه می باشد با توکل به خدا داشت سپری می شد.ادارات گوناگون، دیدگاه های متفاوت و ساختمان هایی که مانند هیولاهای سینمایی در برابر ما عرض اندام می کردند و نبرد پنجه در پنجه روزانه بین امید و ناامیدی که شاید در این مقال نگنجد مسیر سختی بود که پیموده شد. تا اولین بازی رایانه ای استراتژیک ایرانی بتواند مسیری را که به بن بست ختم شده بود مجدداً صاف و هموار کند... تا به امروز که در حال ساخت و تولید سه بازی رایانه ای جدید به نام های جنگ در خلیج عدن، ملینا و نبض فردا هستم خاطرات تلخ گذشته را همانند کوله باری شیرین از تجربه های گوناگون می بینم.

ملینا نام دختر بچه کنجکاو و بازی گوشی است که در طول روند بازی با اهمیت به موقع خوابیدن آشنا خواهد شد. ملینا که از ساعت خوابش گذشته است بدون اجازه پدر و مادر تلوزیون را روشن می کند و طی یک اتفاق به درون این جعبه جادویی کشیده می شود. او برای بازگشت به خانه باید مسیر دشواری را طی کند. بنده در این بازی به عنوان یکی از تهیه کنندگان ایفای نقش می کنم.

بازی رایانه ای نبض فردا حکایتی است از فردی نوجوان به نام پوریا که در غالب یک داستان مهیج با ابعاد زندگی شهید محمد حسین فهمیده آشنا می شود. پوریا که به همراه گروهی از همکلاسی های خود به مناطق جنگی سفر کرده است طی یک اتفاق در زمان سفر می کند و باید در نقش شهید فهمیده مراحل بازی را سپری کند. مدیریت این پروژه با بنده است.

جنگ در خلیج عدن روایتی است از نبرد تکاوران دریادل نیروی دریایی ارتش ایران در برابر دزدان دریایی منطقه خلیج عدن. در این بازی بازیباز در نقش یکی از تکاوران دریایی به بازی می پردازد. او باید پس از گذراندن دوره های آموزشی به همراه تیم تکاوران دریایی به اسکورت کشتی های تجاری و نفت کش های ایران در خلیج عدن مشغول شود. بازیباز پس از طی چها مرحله اصلی خواهد توانست کمپ دزدان دریایی را فتح و سرکرده آنان را از بین ببرد. نقش اینجانب در تولید این بازی رایانه ای نیز مدیریت پروژه می باشد.

بازی های رایانه ای که توسط حضرتعالی طراحی شده اند مخصوص چه رده سنی ای می باشند؟

محسن یحیی: طبق نظام رده بندی سنی بازی های رایانه ای (ESRA) که محتوای رده بندی و سن مناسب را تعیین می نماید بازی رایانه ای ملینا 7+، بازی رایانه ای نبض فردا 12+ و بازی رایانه ای جنگ در خلیج عدن 15+ سال می باشد.

آیا حضرتعالی در پروژه های فوق الذکر همکار یا همکارانی نیز داشته اید ؟

محسن یحیی: تولید یک بازی رایانه ای خوب هیچ وقت به تنهایی میسر نیست بلکه افراد متخصص در زمینه های گوناگون را طلب می کند. در گذشته تیم ما به صورت پروژه ای کار می کرد. حتی در برهه ای افراد تیم به صورت جداگانه در پروژه هایی ایفای نقش داشته اند که شامل 6 بازی موجود در بازار می باشد. خوشبختانه امروز با تاسیس شرکت آمیتیس بازی رایان متشکل از افرادی با سابقه در غالب و اهدافی جدید مجدداً گرد هم آمدیم تا بتوانیم با تولید بازی هایی در خور، گامی موثر در این صنعت برداریم. در اینجا لازم می دانم از مدیرعامل محترم شرکت، جناب آقای شاهین صیاد حقیقی و برخی از مدیران تیم های اجرایی شرکت نظیر خانم ها سارا و شیرین صیاد حقیقی، زهرا مهدیان، زهرا خزاعی و آقایان امید و امین صادقوند، مرتضی بصارت دار و نوید شاد صمیمانه تشکر کنم که با همکاری موثر خود ما را در رسیدن به اهداف والای شرکت یاری می کنند.

تا کنون چه عناوینی را کسب نموده اید ؟

محسن یحیی: برخی از جوایز ممتازی که به آثار تولیدی تیم ما اختصاص یافته می توان به کسب رتبه سوم جشنواره جوان خوارزمی، رتبه دوم جشنواره رسانه های دیجیتال، رتبه دوم مسابقات بین المللی WCG ، جایزه ویژه ریاست جمهوری و ... اشاره کرد.  

 منبع: مصاحبه سایت اتحاد سبز با مهندس محسن یحیی

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه نهم شهریور 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر محمد خان محمدی، مدیر گروه زلزله دانشگاه تهران

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر محمد خان محمدی، مدیر گرایش مهندسی زلزله دانشگاه تهران

متولد 10 اردیبهشت 1350 دامغان

محمد خانمحمدی فرزند حسین و متولد روستای عباس آباد دامغان. وی تحصیلات مقدماتی را در دامغان گذراند. آنگاه در سال 1372 مدرک کارشناسی مهندسی عمران را از دانشگاه فردوسی مشهد گرفت. سپس در سال 1375 دوره کارشناسی ارشد مهندسی عمران گرایش سازه را در دانشکده فنی دانشگاه تهران سپری کرد. در سال 1383 درجه دکتری همان رشته را از دانشکده ی فنی دانشگاه تهران دریافت نمود.

وی مقاله های متعددی در نشریات علمی به چاپ رساند ، از جمله : مقاله ای درخصوص مطالعه ی آزمایشگاهی رفتار لرزه ای تیرهای بتن مسلح در ساختمان های نیمه مهندسی بر اثر بارهای رفت برگشتی و یک طرفه. نشریه علمی ، پژوهشی دانشگاه تهران ، بررسی آزمایشگاهی معیار های طراحی در روش عملکردی برای تیر های بتنی مسلح ، نشریه علمی استقلال دانشگاه صنعتی اصفهان.

فعالیت ها: مدیر گرایش زلزله گروه مهندسی عمران دانشگاه تهران، طراحی پل های بزرگ بتنی و فلزی، از جمله : تقاطع کمر بندی غرب تهران با بزرگراه تهران-کرج 1376، تقاطع کمربندی غرب تهران با بزرگراه فتح 1376 ، تقاطع کمربندی غرب تهران، خیابان تهرانسر، 1377 ، تقاطع کمر بندی غرب تهران با راه آهن تهران _ تبریز 1377 ، پل های بزرگ فلزی و بتنی تقاطع خیابان تربیت با بلوار وکیل آباد مشهد 1387، تقاطع کمربندی مشهد با بلوار و کیل آباد1380 ، بتنی میدان آزادی مشهد ، 1381 ، پل تنیده تقاطع خیابان هنگام تهران با بزرگراه شهید زین الدین 1383 ، بررسی مقاوم سازی پل های سنگی موجود راه آهن لرستان 1383، همکاری در طراحی پل های بزرگ بتنی تقاطع افسریه تهران، 1373 ، پل های بتنی خیابان افسریه با فدائیان اسلام در تهران، پل های طبیب اصفهان ، روی زایندهد رود، 1374 ، پل بزرگ کابلی تقاطع پارک وی تهران 1373، نظارت بر طراحی پل بزرگ جاده جایگزین سد کارون 3 ، 1381 ، فعالیت در سازه های نیروگاهی شامل: طراحی فونداسیون توربین و ژنراتور نیروگاه کرخه، همکاری در طراحی سازه نیروگاه کرخه، طراحی سازه های وابسته در سد کرخه، ...

فعالیت های سازه های ساختمانی شامل: طراحی برج 14 طبقه نارون در هشتگرد، 1383 ، مجموعه تجاری اداری ستاره شهر در بندر عباس 1382 ، بانک های تجارت شعب آرادان، ایوانکی، میامی، از سال 1376 تا 1378 و طراحی بسیاری از سازه های مسکونی و اداری تهران، 1375 تا1383 ، بررسیبررسی مقاوم سازی برج خنک کننده سیمان هگمتان، 1383، نظارت بر طرح افزایش ظرفیت سیمان صوفیان 1383، طسراحی بسیاری از سازه های صنعتی و ...

منبع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر عباس معلم مدرس دانشگاه، فعال اجتماعی

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر عباس معلم مدرس دانشگاه، فعال اجتماعی

متولد دامغان

دکتر عباس معلم ( مفاخر دامغان) 

عباس معلم فرزند مرحوم آقا عبدالله معلم ( از بزرگان دامغان) ، تحصیلات مقدماتی خود را در دامغان و تهران به پایان برد. سپس مدرک کارشناسی فیزیوتراپی را از دانشگاه تهران دریافت نمود. او مدرک کارشناسی ارشد بیومکانیک را از دانشگاه کرتی پاریس گرفت. همچنین مدرک کارشناسی ارشد و دکترای ارگونومی را از دانشگاه 13 پاریس دریافت کرد. دکتر عباس معلم مقالات و کتابهای متعددی به زبان های فرانسه و انگلیسی نگاشته است. کتاب ارگونی به زبان ساده تالیف اوست.

مسئولیت ها: رئیس علمی و بنیان گذار همایش علمی جهانی، مشاور ارشد در مهندسی یوز ابیلیتی و ساختارهای دیالوگ های انسان، مشاور ارشد در مهندسی یوز ابیلیتی و ساختارهای دیالوگ های انسان، کامپیوتر، در کمپانی پیل سافت کالیفرنیای شمالی، مدرس دانشگاه ایالتی سن خوزه و سنتاکلارا.

گفتنی است علی معلم تهیه کننده و منتقد سینما برادر ایشان هستند.

منبع: دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) پروفسور مینو معلم

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) پروفسور مینو معلم

فوق دکتری جامعه شناسی از دانشگاه برکلی کالیفرنیا و استاد جنسیت و مطالعات زنان در دانشگاه برکلی کالیفرنیا

متولد سال 1332

مینو معلم فرزند آقا عبدلله معلم، از بزرگان شهرستان دامغان، تحصیلات مقدماتی را در دامغان و تهران به پایان رساند. سپس مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد جامعه شناسی را از دانشگاه تهران اخذ نمود. او دوره ی دکترای سوسیالوژی را در مطالعات زنان از دانشگاه برکلی کالیفرنیا دریافت نمود و در نهایت موفق اخذ مدرک فوق دکترای جامعه شناسی از همین دانشگاه گردید.

پروفسور مینو معلم مقالات متعددی را در زمینه های مطالعات زنان فرا استعماری، فرا ملی، مطالعات قومی، جنسی و طبقاتی به زبان های فرانسه، انگلیسی و فارسی در نشریات معتبر جهان به چاپ رسانده و در همایش های بین المللی در ژاپن، آفریقا، تونس، کنیا، سوئد، آلمان و کانادا شرکت داشته است.

پروفسور مینو معلم استاد جنسیت و مطالعات زنان در دانشگاه برکلی است. در سال های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰ او رئیس دپارتمان جنسیت و مطالعات زنان دانشگاه برکلی و از سال های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ رئیس دپارتمان مطالعات زنان دانشگاه ایالت سانفرانسیسکو بوده است. او مولف کتاب میان خواهر محجبه و برادر رزمنده: بنیادگرایی اسلامی و سیاست فرهنگی پدرسالارانه در ایران، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵، است. او همچنین به همراه کارن کاپلان و نرما الرکن گردآورندگان کتاب میان زن و ملت: ملی گرایی، فمینیسم های فراملیتی و دولت، انتشارات دانشگاه دوک، ۱۹۹۹، هستند. مینومعلم ویراستار مهمان شماره ی ویژه مطالعات تطبیقی آسیای جنوبی، آفریقا و خاورمیانه در مورد مهاجران، تبعید شدگان و پناهندگان ایرانی نیز بوده است. او تعدادی نشریه ی فمینیستی نیز منتشر کرده، از جمله نشانه ها، نشریه ی زنان در باب حوزه فرهنگ و جامعه، مطالعات فمینیستی، منابع تحقیق فمینیستی و مریدینی ها، فمینیسم، نژاد و فراملیت گرایی. پروفسور معلم به تازگی به مطالعاتی در حوزه ی رسانه های دیجیتالی دست زده است. پروژه ی آنلاین او ملت در حال توسعه، طراحی شده توسط اریک لویر در وکترز، نشریه ی فرهنگ و تکنولوژی، پویایی بومی، انشتار یافته است (شماره ویژه درباره تمایز ۲۰۰۷) او در حال حاضر در حال کاربر روی متن کتاب کالایی شدن ملت از طریق تولید مصرفی و چرخه ی چنین کالایی چون فرش ایرانی، پروژه ای تحقیقاتی در مورد جنیسیت، رسانه و دین، و پروژه ای در مورد فیلم های مربوط به جنگ ایران و عراق و مردانگی است.

گفتنیست ایشان خواهر علی معلم تهیه کننده و منتقد سینما هستند.

منابع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان ( منبع: احمد معلم /برادر مینو معلم/) و Iranian Studies Initiative

وبسایت دفتر مطالعات و تحقیقات زنان

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر علی اکبر عالمی مدرس دانشگاه و نویسنده

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) دکتر علی اکبر عالمی مدرس دانشگاه و نویسنده

متولد 17 بهمن 1314 ، دامغان

 

علی اکبر عالمی فرزند تقی در سال 1314 در دامغان متولد شد. وی پس از تحصیلات مقدماتی در سال 1343 درجه دکترای پزشکی عمومی را از دانشگاه تهران گرفت. در سال 1351 دوره تخصصی طب اجتماعی (MSC ) را در دانشگاه لندن به پایان رساند. در سال 1361 دوره تخصصی طب خانواده را در کالج سلطنتی طب خانواده سپری کرد. در سال 1340 مدرک دیپلم تخصصی طب اطفال را از دانشگاه شفلد انگلستان گرفت. دکتر علی اکبر عالمی مقالات متعددی به چاپ رسانده و در همایش های بین المللی حضور داشته است. و از سال 1351 تا 1360 عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و از سال 1357 تا 1361 پژوهشگر دانشگاه ناتینگهام انگلستان بود. همچنین از سال 1361 تا 1377 به ارائه خدمات پزشکی در طب اطفال و خانواده اشتغال داشت.

آثار: خدمات پزشکی و اجتماعی در ایران 1356، اصول و کلیات خدمات بهداشتی 1357، سلامت و بهداشت در گرداب زرمیخ 1357، فقر و اثرات آن بر تندرستی، تجربیات و اشتباهات غرب 1380

منبع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی (زندگینامه) افسانه ناصری، بازیگر سینما و تلوزیون

به نام خدا

بیوگرافی (زندگینامه) افسانه ناصری، بازیگر سینما و تلوزیون

افسانه ناصری متولد 1339تهران

 افسانه ناصری (مشاهیر دامغان)

افسانه ناصری صالح آبادی، فرزند محمد حسن. وی تحصیلات مقدماتی را در تهران و سپس در شهر پدری خود دامغان به پایان رساند و در نهایت تحصیلات دانشگاهی در شته زبان انگلیسی نموده است. او از سال 1374 با سریال گروه نجات همکاری کرد.  سپس از سال 1376 به گویندگی در شبکه فرهنگ رادیو اشتغال یافت. گویندگی در فیلم های مستند، اجرای برنامه های تلویزیونی بازیگری در فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی از دیگر فعالیت های اوست .

در سالهای اخیر در اکثر سریال ها و فیلم های تلوزیونی او را در نقش مادر، در خانواده های ثروت مند دیده ایم، البته او در مقش های متفاوتی نیز ظاهر شده که در آنها بازی های درخشانی نیز داشته ولی گویا کارگردانها و کسانی که در انتخاب بازیگر نقش دارند او را بیشتر برای نقش مادر در خانواده های غنی مناسب می دانند. 

از جمله فیلم ها و سریال هایی که افسانه ناصری در آنها ایفای نقش نموده می توان به موارد زیر اشاره نمود:

مریم مقدس (شهریار بحرانی)، خوابگاه دختران (محمد حسین لطیفی)، آواز قو (سعید اسدی)، خاک و آتش (مهدی صباغ زاده)، بیداری، دل خون، زن بدلی، گناه من، پیشنهاد ۵۰ میلیونی، چپ دست، رویای جوانی ، هم نفس، اثیری، سهراب، طوطیا، مردی از جنس بلور، آخرین نبرد، سجده بر آب، آناهیتا سریال های: آسمان همیشه ابری نیست، گمشده، خانه بی پرنده، زمین انسان ها، گمشده و ...

منابع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان، وبلاگ پسر اینترنتی، Iranian Movie Database

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) رضا ابراهیمی، مجری، گزارشگر، کارگردان و رئیس شبکه جام جم ایران

 به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) رضا ابراهیمی، مجری، گزارشگر، کارگردان و رئیس شبکه جام جم ایران

متولد 22 آبان 1354 ، دامغان

 

رضا ابراهیمی فرزند علی، پس از تحصیلات مقدماتی در دامغان، ابتدا مدرک کاردانی گیاهان دارویی و معطر گرفت ، سپس در رشته کارگردانی انیمیشن در دانشکده ی صدا و سیما به تحصیل پرداخت. او نخست با صدا و سیمای استان سمنان همکاری داشت. پس از آن از سال 1378 در شبکه جام جم صدا و سیمای جمهوری اسلامی به فعالیت مشغول شد.

مسئولیت ها و فعالیت ها: رئیس شبکه جام جم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، معامون فنی اداره کل انفورماتیک، واحد طرح و توسعه سیستم های رایانه ای سازمان، تهیه کننده و کارگردان کلیپ تکامل، طراح برنامه اقتصادی آینه، گوینده برنامه های زنده ی شبکه سراری رادیو، مجری برنامه های تلوزیونی از جمله : مجلس هفتم، راویان روز واقعه، دنیای اسلام در مطبوعات جهان، سیاست بحران و برنامه ی پژواک، ارائه طرح سریال بحران و رقص زمین، ارائه طرح مسابقه ی تلویزیونی یک فروشگاه جایزه و شهرک ترافیک به شهرداری تهران، ارائه طرح سینمایی مطرب و خانه ی امید به ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور.

منبع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگینامه) محمد رضا منصوریان مجری و گزارشگر صدا و سیما

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگینامه) محمد رضا منصوریان مجری و گزارشگر صدا و سیما

متولد 31 تیر 1334 ، دامغان

"محمد رضا منصوریان" ، فرزند "نعمت اله" تحصیلات مقدماتی را در دامغان گذراند. آنگاه در سال 1368 مدرک کارشناسی علوم سیاسی را دریافت نمود. همچنین به تهیه کنندگی و اجرای برنامه های صدا و سیما و گزارشگری مشغول شد.

نمایشنامه ی خواستگار چخوف و ریل محمود دولت آبادی از جمله آثار اوست.

مسئولیت ها و فعالیت ها: کارشناس ورزشی برنامه راه شب رادیو به مدت ده سال، مسئول برنامه های ورزشی شبکه 5  سیما (شبکه تهران) ، اجرای چند برنامه زنده و تولیدی رادیویی پس از راه اندازی شبکه ورزش رادیوو پخش برنامه از تهران تا بارسلونه به همراه احمد رضا دریایی، تهیه کننده برنامه های ایستگاه ورزش و جهان ورزش در شبکه 5 سیما ( شبکه تهران)، اجرای برنامه ی آن روی سکه و پخش آن در شبکه سه سیما، کارشناس و مجری برنامه دیدار در وقت اضافه و پخش آن در صبح های جمعه از شبکه یک سیما، همکاری با رادیو و تلوزیون از سال 1350 پخش فینال مسابقه های بین المللی فوتبال جوانان میان ایران و شوروی از تلوزیون، همکاری با مدیران وقت رادیو و اجرای گزارش زنده رادیویی در رشته کشتی پس از انقلاب .

منبع: کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان ( منبع: آشنایی با اهالی ورزش سیما) جام جم.
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی ( زندگی نامه) علی منصوری راد ، مجری برنامه های ورزشی تلوزیون و دوبلر

به نام خدا

بیوگرافی ( زندگی نامه) علی منصوری راد ، مجری برنامه های ورزشی تلوزیون و دوبلر

متولد 18 بهمن 1340 ، دامغان

 علی منصوری راد ( مشاهیر دامغان)

"علی منصوری راد" فرزند اسداله و ملقب به " حمید" تحصیلات مقدماتی را در تهران گذراند. آنگاه در رشته جامعه شناسی، گرایش پژوهش، از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. منصوری راد مقالات متعددی در مورد محیط زیست طبیعی در هفته نامه کویر به چاپ رساند.

آثار: ترجمه قوانین مسابقات سه روزه سوارکاری، ترجمه قوانین مسابقات "ریتنیگ" (سوارکاری به شیوه غرب) ، ترجمه مقالات  مختلف راجع به اسب، اسب داری و سوارکاری، تاریخچه ی ورزش سوار کاری.

مسئولیت ها: داور مسابقات پرش با اسب، بنیانگذار انجمن سوار کاری دانشگاه آزاد اسلامی، عضو انجمن گویندگان فیلم، مدیر روابط عمومی فدراسیون سوارکاری و انجمن اسب و فرهنگ NGO ، مسئول انجمن سوارکاری دانشگاه آزاد اسلامی، عضو انجمن خبرنگاران ایران و عضو انجمن بین المللی خبرنگاری، مجری (از جمله برنامه همگام با ورزش)، گوینده (دوبلر) و تهیه کننده صدا و سیما، سر دبیر مجله رخش فدراسیون سوار کاری.

فعالیت ها: راه اندازی گاهنامه رخش انجمن ملی اسب، شرکت در دوره ی داوری زیبایی اسب عرب در تهران، تاسیس انجمن اسب و فرهنگ و مرکز پرورش اسبچه ی خزر در گیلان، پیشنهاد و پیگیری در راستای راه اندازی مجدد موزه ی اسب، تاسیس صندوق قرض الحسنه ی فدراسیون سوارکاری ،پیشنهاد و پیگیری و در نهایت بنیانگذاری بیمه اسب های مسابقه در شرکت بیمه ایران، برگزاری سه جشنواره ی اسبچه خزر در گیلان، شرکت در اولین و دومین همایش بین المللی اسب و اسب داری در کشور و ارائه مقالات مختلف، شرکت در نمایشگاه بین المللی الفارس در دبی، حضور در مجمع اسب و اسبداری در ترکیه، شرکت در دوره ی بین المللی پرش با اسب در بلاروس، شرکت در مجامع مختلف نهضت های سبز و NGO ها در راستای حفظ محیط زیست.

منبع : کتاب دانشنامه مشاهیر و مفاخر دامغان

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 بیوگرافی (زندگینامه) پروفسور مسعود یغمایی

بیوگرافی (زندگینامه) پروفسور مسعود یغمایی

پروفسور مسعود یغمایی متخصص گوش و حلق و بینی و.بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی مشهد   بنیان گزار گروه  گوش و حلق و بینی دانشگاه

متولد 1305 در شهر دامغان

دبستان همت و دبیرستان شریعتی (شاه رضا ) تحصیلات ابتدائی ومتوسطه را گذرانده ام  

با توجه به علاقه به رشته پزشکی درکنکور دانشگاه تهران شرکت کردم وقبول شدم و با رتبه ی دومی پس از 7 سال فارغ التحصیل شدم

به دو رشته تخصصی  زنان  مامایی و گوش و حلق علاقه داشتم  .بعد از اتمام پزشک عمومی در دانشگاه به فرانسه رفتم و در دانشگاه پاریس رشته زنان و مامایی را انتخاب کردم . دربیمارستان ......مدت شش ماه آموزش دیدم .روزی اتفاقی به سفارت ایران در پاریس رفتم و یک آگهی دیدم که دانشگاه علوم پزشکی مشهد نیاز به دانشیارگوش و حلق و بینی دارد و با توجه به علاقه قبلی من به این رشته و شهر مورد علاقه من ،رشته خود را عوض کردم و و به بیمارستان .....نزد استاد لو وت رفتم و به مدت 3 سال آموزش گوش و حلق را دیدم و با رتبه دومی امتحانات تخصصی را تمام کردم که به اسم برد تخصصی ناسیونال فرانسه مشهور است .

در حین آموزش 6 ماه در بخش پروفسور ... در دوره( ازوفاگولوژی و برونکولوژی )آموزش دیدم .چون فکر می کردم متخصص گوش و حلق و بینی نیاز دارد مقداری هم با بیماری های تنفسی  و.......آشنایی داشته باشد.

وقتی به ایران آمدم سه رغیب داشتم که استادهای گوش و حلق و بینی دانشگاه تهران بودند.در امتحان شرکت کردم و در امتحان کتبی و شفاهی با نرمره  آ بر دو نفر دیگر مقدم شدم و امتحان عملی(عمل سینوزیت ) را هم دادم و با رتبه دانشیاری شروع به کار کردم.

علت گرایش به رشته پزشکی:

من دو برادر داشتم که یکی از آن ها در سن 18 سالگی به مننژید مبتلا شد و در بیمارستان آمریکایی های آن زمان در مشهد بستری شد.

1-     نیاز به آنتی بیوتیک داشت که تازه آمده بود و به صورت گردهای امروزی نبود .مایع بود و احتمال فساد آن بالا.پدرم برای تهیه دارو به تهران رفت و پس از 3 روز با مراقبت ویژه برای جلو گیری از فساد دارو به مشهد برگشت .برادرم فوت کرد و نوش داروی پس از مرگ سهراب بود

2-     من مرتبا دچار خونریزی بینی می شدم .این موضوع برای من فوق العاده ناراحت کننده بود.بعد من را نزد دکتر معاضد بردند و ایشان رگی راکه پاره می شد سوزاند.و این برای من مثل یک معجزه بود .

من به دلیل اینکه یک نفر پزشکی را به دلیل نمره بالا انتخاب کند و علاقه ای نداشته باشد ،اصلا قبول ندارم و می دانم قطعا پزشک خوبی نخواهد شد.

من در سال 1331 پزشکی را با علاقه فراوان به اتمام رساندم.

بخش های بالینی:

در آن زمان بخش های بالینی در بیمارستان فارابی وبیمارستان امیراعلم وجود داشت .من هم انترنی خود را در بیمارستان فارابی تهران گذراندم اما گوش و حلق و بینی آن زمان مثل الان گسترده نبود. یعنی گوش و حلق و بینی و حنجره و جراحی سرو گردن واعمال زیبایی و......حتی در فرانسه هم به صورت امروزی نبود.

در زمان رزیدنتی بحث تحقیق هم بود ؟

بله به صورت پایان نامه و متناسب با  موضوعات همان زمان فانژیت ها،عوارض حنجره، آنتروییت های حنجره ،..و من در آن زمان رساله ای با نام :زایمان بی درد با توارل برداشتم با دکتر جهانشاه صالح رئیس بیماریهای زنان و دکتر غریب که ،معلم اخلاق بنده بودند و من در بخش ایشان کار می کردم.

من در فرانسه امتحان تخصص را دادم و بعد از یکسال و نیم امتحان تخصص هم با رتبه ی دومی قبول شدم . و در تمام رشته های پزشکی اولین نفری بودم که ناسیونال فرانسه را گرفتم وبعد از تخصص  در برونکوازوفازوگولوژی نزد پرفسور آندره..... مشغول به کار شدم

در آن زمان دانشکده پزشکی اصولا بخش گوش و حلق نداشت .سالهای اول در کلاس به صورت تئوری در س می دادم . اما این من را راضی نمی کرد .بیمارستان امام رضا (شاه رضای قدیم)در ان زمان مدیر داخلی داشت به نام اقای کار آموز ،که وابسته به آستان قدس بود و به من کمک زیادی کرد و سه تخت برای گوش و حلق وبینی در بخش چشم در اختیار من گذاشت و دانشکده پزشکی در این خصوص هیچ کمکی به من نکرد. انترن و آسیستان نداشتم و برای هر کار کوچکی مجبور بودم به بیمارستان مراجعه کنم . یکشب در زمان جراحی برق رفت و یک دانشجوی انترن چشم با روشن نگه داشتن شمع به من کمک کرد تا عمل انجام دهم .عمل توراکئوستومی

در آن زمان دکتر سرنون منزلشان در بیارستان امام رضا بود..من با ایشان برای کمبود مکان جهت بخش گوش و حلق صحبت کردم و ایشان قبول کردند در بیرو ن از بیمارستان منزل بگیرند. ودر آنجا بخش گوش و حلق تاسیس شد. سالن پذیرایی را با پرده جدا کردیم .یکطرف اتاق انترن ها و استاژر ها و طرف دیگر اتاق معاینه و جراحی بود تعداد تخت ها 10 عدد بیشتر نبود که باز هم جوابگوی مراجعه کننده ها نبود.

در بیمارستان امام رضا یک ساختمان قدیمی و متروکه بود که در قدیم رختشورخانه بود . با کمک آستان قدس آن را بازسازی و بخش گوش و حلق وبینی را در این محل راه اندازی کردیم . و باز هم دانشگاه علوم پزشکی در این زمینه هیچ کمکی نکرد.

از اساتید آن زمان مرحوم دکترقوام نصیری – دکتر سامی راد – دکتر میر دامادی – دکتر بهبود – دکتر رادپور – دکتر مستقیمی (استاد تشریح) مرحوم دکتر غریب (استاد جراحی عمومی ) –د دکتر شکریان (انگل شناسی ) – دکتر قرشی (گیاه شناسی)بودند

اولین رزیدنت گوش و حلق و بینی که انتخاب کردم دکتر مصدق بود . وقتی رزیدنتی ایشان بعد از سه سال تمام شد ، بنا به دلایلی در دانشگاه  نماندند و رفتند. بعد ایشان آقای دکتر میرصالحی آمدند .سالی یک رزیدنت داشتیم در آن زمان رزیدنت را خودمان انتخاب می کردیم . و بعد دکتر نوروز بیگی آمدند که بعد معاونت آموزشی دانشگاه را عهده دار شدند که باعث گسترده شدن بخش گوش و حلق شد.

من 28 سال در مشهد خدمت کردم.در آن زمان عمل لوزه با بی حسی موضعی انجام می شد وبرای بچه ها بسیار عمل سختی بود .

من همراه دکتر حمید یغمایی – مهدی یغمایی – هدایت یغمایی یک منزل را اجاره کردیم و برای اولین بار بیمارستان جدیدی مطابق با استاندارد های جدید ساختیم و بیمارستان آریا اولین بیمارستان خصوصی مشهد بود.

منبع: دانشگاه علوم پزشکی مشهد

|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390  |
 درباره هفت

درباره دست اندرکاران برنامه (هفت) یا همان (نود) سینمایی

به نام خدا

سالها بود که نیاز به برنامه ای از جنس 90 برای سینما به شدت احساس می شد

با شروع برنامه "هفت" به علاقه مندان مقوله سینما این حس دست داد که بالاخره به آنچه که مدت ها منتظرش بودند رسیدند ولی دیری نپایید که برای هنر دوستان مشخص شد که این برنامه آنچه که آنها فکر می کردند نیست.

برنامه 7 

ولی با این وجود هر چه که بود این تنها برنامه سینمایی از این جنس بود و بینندگان علاقه مند به سینما با وجود تمام کم و کاستی ها هر هفته آن را دنبال می کردند. ولی کم کم کارشناسی های غیر منصفانه و سطحی مسعود فراستی خیلی از بینندگان را شاکی نمود وبالاخره بی ادبی فراستی درباره ی مسعود کیمیایی و سینمای او تاسف خیلی ها را بر انگیخت که من آماتور نیز یکی از این افراد بودم و شاید تنها انتخاب فیلم "جرم"  آخرین ساخته مسعود کیمیایی به عنوان بهترین فیلم در آخرین جشنواره فیلم فجر جواب قاطعی به جسارت فراستی بود.

البته از همان برنامه اول که فریدون جیرانی را همه کاره این برنامه دیدم کمی نسبت به برنامه بد بین شدم ولی امید به بهبود آن داشتم که متاسفانه تا این لحظه این اتفاق نیفتاده است البته تک برنامه ها و قسمت های خوب نیز داشته ولی همواره کارشناسی های مسعود فراستی روی اعصاب بیننده بوده و متاسفانه فریدون جیرانی که به گونه ای عجیب شیفته ی اوست ظاهرا قصد ندارد که از کارشناسی دیگر به جز او استفاده نماید که با توجه به وجود منتقدان بسیار کاربلد در ایران این امر کمی عجیب به نظر می رسد. در مقام مجری به نظر من کسی مثل علی معلم بسیار مناسب تر برای اجرای این برنامه بود زیرا هم تن صدای مناسب یک مجری را دارد و هم کلا شخصیتی جنجالی دارد یه چیزی شبیه فردوسی پور در فوتبال. و یا منتقدانی مثل همان امیر قادری که در برنامه اتفاقا وظیفه معرفی فیلم را دارد بسیار مناسب تر از مسعود فراستی به نظر می رسند.

به هر صورت فعلا این تنها برنامه سینمایی ماست و فقط می توانیم به این امید داشته باشیم که در آن تغییراتی رخ دهد و کیفیت آن بهبود یابد.

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در جمعه بیست و نهم بهمن 1389  |
 
 
بالا